گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

سرماخوردگي بابا و علي جون

بابا مرتضي و علي هردوتايي سرما خوردند .بابا ديشب خيلي تب داشت ، همش سرفه ميكرد . دوباره امروز وقت دكتر گرفتم تا بابا بره . ديشب ساعت 3.30 تا 4.45 دماي بدن بابا را با يخ هم كه شده پايين آمد . خدارا شكر علي بهتره . ديشب شلغم درست كردم كه بابا صبح بخوره شايد بهتر بشه. علي كوچول هم خيلي شلغم دوست داره . كاش غذا هم مثل همين شلغم ميخورد . اللهم اشف كل مريض ...
20 آذر 1391

معجزه عسل و دارچین

معجزه عسل و دارچین عسل و دارچین علاوه بر آنکه در زمره خوراکیهای خوشمزه هستند،درمانگر بسیاری از بیماریها نیز می باشنداز جمله : درمان بیماری قلبی : مخلوطی از عسل و پودر دارچین را تهیه کنید و به جای مربا روی نان بمالید و به طور منظم در وعده صبحانه میل کنید .این روش در کاهش کلسترول ،جلوگیری از بروز حمله قلبی ،تنفس راحت و تقویت ضربان قلب موثر است . از بین بردن اثر خارش نیش های حشرات : مخلو طی از یک سهم عسل ،۲ سهم آب ولرم و یک قاشق چایخوری پودر دارچین را روی قسمتی از بدن که احساس خارش می کنید قرار دهید خارش ودرد در عرض یک یا دو دقیقه فروکش میکند . جلوگیری از ریزش م...
9 آذر 1391

عكس گرفتن علي

ديشب داشتم از علي عكس ميگرفتم ،همش ميگفت مامان بده منم ازت عكس بگيرم . گوشي را دادم دستش عكس بگيره . گوشي را يه كم اين ور اون ور كرد ديد منو تو صفحه نميبينه .يه دفعه گفت مامان سرتو بيار رو زمين فقط فرشو ميبينم .
9 آذر 1391

شيرين زباني علي

ديشب ميخواستم سالاد درست كنم متوجه شدم سس سفيدمون تمام شده. به علي گفتم به بابا مرتضي زنگ بزن بگو بابا سس سفيد بخره.علي گفت :نه مامان سس سفيد دوست ندارم ، سس قهوه اي ميخوام . اين قدر بامزه گفت كه رفتم پيشش ، يه عالمه بوسش كردم .
9 آذر 1391

محرم 91

محرم با همه شور حسيني آمد . علي جان با آمدن محرم به دنبال طبل و زنجيرش ميگشت تا در هيئت به همراه بابا شركت كنه . روز جمعه من با علي رفتيم محموداباد .در آنجا مراسم علم گرداني بود. شنبه و يكشنبه هم علي با دايي و بابا مرتضي رفتند هيئت . ...
8 آذر 1391

روزايي كه بابا مرتضي نيست

خواستگاري كه براي دايي رفتيم .بابا مرتضي تهران ماند تا به همدان برود و عمو و عزيز را براي دكتر بردن به تهران بياورد.الان بابا نيست و منو علي تنها هستيم .شبا خونه ماماني ميخوابيم. علي به باباش خيلي وابسته است هر از چند گاهي ميگه بريم مغازه ، پيش بابا مرتضي .بهش ميگم نه مامان بيا بريم پارك؟ميگه نه بزار بابا بياد با بابا ميريم .ديگه موندم بهش چي بگم ؟ خدا كنه بابا جون زودتر بياد؟
15 آبان 1391

پارك موردعلاقه علي

امروز علي را ميخواهم ببرم پارك . ديشب وقتي مي خواست بخوابه معصومانه به من گفت : مامان منو فردا ميبري پارك ... منم بهش قول دادم ببرمش . علي پارك صياد را دوست داره . وقتي اونجا ميره ميگه : مامان قطار با چخ وفلك بزرگ سوار نميشم آروم ميره . ميخوام سوار توتو بشم كه سريع ميره . بعد از اون  هم ميره با سرسره بادي بازي ميكنه ...
6 مهر 1391